گفتگوی ماه و نابینا

گفتگوی ماه و نابینا

نابینا چشمانش را به سوی آسمان گرفت : « دوستت دارم ،ماه »

ماه گفت : « تو که منو نمی بینی ، چطور دوستم داری ؟ »

نابینا گفت : « اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ، الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم . »

عشق بازی کار بازی نیست ای دل سر بباز

                                زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس

حافظ

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

[لبخند]سلام ... ممنون اومدی بهم سرزدی و برگهای پاییزی رو با قدمهات به زندگی امیدوارتر کردی ...

فاطمه

حق با نابیناست ... اینکه با چشم بینا بتونیم واقعیت دیگران رو ببینیم و باهاش کنار بیایم و دوستشون داشته باشیم واقعا سخته ... خیلی سخت[لبخند]

.:: فاطمه ::.

چقدر لذت می برم از این نوع عشق ها... [ناراحت]

الهه

عشق رایحۀ شناخت خویشتن خویش است ... آنگاه که خود را می شناسی از حقیقت خود لبریز می شوی ... حقیقت تو همان خداوند است ... خدایی که این عشق نمایشگر قدرتش است ... او عاشق است ... عاشق همه است .... همه را از روی عشق خود آفرید ... و تو می فهمی که دیگر از هستی جدا نیستی و آنگاه عاشق می شوی ... و عشق خاصیت تو می شود ... نه علاقه ات به یک نفر ... آنگاه تو عاشقی ... عشق مرزهایت را نابود می کند.... آنگاه تو یگانه می شوی با هر چه و هر کس که هست ... عشق افتادن قطره به دریاست ... عاشق باش و با عشق زندگی کن ... اگر بی عشق باشی مردگی می کنی نه زندگی! ... عاشق باش نه عاشق صفات فانی ... عاشق وجود باش ... عاشق روح وجودی!... آنگاه عشقت ماندگار خواهد بود... " سلام بسیار زیبا بود. براتون آرزوی موفقیت میکنم و آرزو میکنم هر لحظه زندگیتان با عشق شروع شود . [گل]

مینو بدیعی

با سلام اينهمه زيبايي در نگاه تان را به شما تبريك مي گويم . اميدوارم در تمامي لحظه هاي زندگي تان اين باور شاعرانه را به هستي داشته باشيد . ازازل پرتو حسنت زتجلي دم زد / عشق پيدا شد واتش به همه عالم زد

هم عهدان منتظر

بازهم مثل همیشه مطلبت بسیار آموزنده است اگر به عمق آن فکر کنیم.

روایت پارسی

درود دعوت هستيد به روايت پارسي براي نقدي بدون تعارف و مفيد بر داستان صداهاي عجيب بهروز انوار با سپاس از همراهي تان ----------- سروش عليزاده